غرور

اینقدر خودت رو نگیر … !
اینقدر با تکبر و غرور با آدم حرف نزن … !
وقتی کسی به تو ابراز علاقه کرد …
فکر نکن که فوق العاده ای !!!
شاید اون کم توقعه …


کاش می فهمیدی که تــــــــــو از دید من زیبا بودی ؛
دیگران حتی نگاهت هم نمی کردند ،
و تـــــــــو چه اشتباهی مغرور شدی …


رفیق...

میدانی رفیق . . .
نه زیبایم . . .
نه مهربان . . .
فراری از دختران آهن پرست و پسران مانکن پرست . . .
فقط برای خودم هستم . . .
خوده خودم . . .
صبورم و سنگین  . . .
سرگردان . . .
مغرور . . .
قانع . . .
با یک پیچیدگی ساده . . .
و مقداری بی حوصلگی  زیاد . . .
برای تویی که چهره را میپرستی نه سیرت آدمی را . . .
هیچ ندارم . . .
راهت را بگیر و برو . . .

حوالی ما توقف ممنوع است . . .


مرد من...


ﻣﺮﺩ ﻣﻦ ﻧﻪ ﺑﺎ ﺍﺳﺐ ﺳﻔﯿﺪ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ ﻧﻪ ﺑﺎ ﺑﻨﺰ ﺳﯿﺎﻩ !
ﻣﺮﺩ ﻣﻦ ﺑﺎ ﺩﻭ ﭘﺎﯼ ﺧﻮﺩﺵ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ
ﻣﺮﺩ ﻣﻦ ﻧﻪ ﺑﺎ ﺣﺴﺎﺏ ﭘﺮ ﻭ ﻧﻪ ﺑﺎ ﺷﺮﮐﺘﯽ ﺩﺭ ﻓﻼﻥ ﺟﺎﯼ ﺷﻬﺮ ﮐﻪ ﺑﺎ غرور ﻭ ﻣﺮﺩﺍﻧﮕﯽ ﺍﺵ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ
ﻣﺮﺩ ﻣﻦ ﺁﻧﻘﺪﺭﻫﺎ ﻫﻢ ﺭﻭﯾﺎﯾﯽ ﻧﯿﺴﺖ
ﯾﮏ ﺁﺩﻡ ﺳﺎﺩﻩ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﺍﺯ ﻗﺎﻣﺘﺶ ﻣﻐﺮﻭﺭ ﺷﺪ
ﮐﻪ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﺧﺴﺘﮕﯽ ﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﻓﻬﻤﯿﺪ
ﮐﻪ ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ ﺣﺮﻓﯽ ﺟز ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﻧﺪﺍﺭﺩ
ﺑﺎﯾﺪ ﺯﻥ ﺑﺎﺷﯽ ﺗﺎ ﺑﻔﻬﻤﯽ ﺣﺘﯽ ﯾﮏ ﺷﺎﺧﻪ گل ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻣﺮﺩﯼ ﻣﯽ ﺭﺳﺪ
ﮐﻪ ﺩﺳﺘﺎﻧﺶ ﺟﺰ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ﻧﯿﺴﺖ
ﭼﻪ ﻋﺸﻘﯽ ﺩﺍﺭﺩ … ﻫﺰﺍﺭ ﮐﺎﺩﻭﯼ ﮔﺮﺍﻥ ﻗﯿﻤﺖ ﭘﯿﺸﮑﺶ …
ﺑﺎﯾﺪ ﺯﻥ ﺑﺎﺷﯽ ﺗﺎ ﺑﺒﯿﻨﯽ ﻫﻤﺎﻥ ﺩﺳﺖ ﻫﺎ ﭼﯿﺰﯼ ﺳﺖ ﻓﺮﺍﺗﺮ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻣﺤﮑﻢ …
ﺍﻣﻦ ﺍﺳﺖ … ﺍﻃﻤﯿﻨﺎﻥ ﺩﺍﺭﺩ …
ﻣﺮﺩ ﻣﻦ ﻣﺮﺩ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ …

تموم شد...

هلو لیدی ز اند جنتل من خخخخخ

احوالم ببببببببببببببببببببببد{لبخند}... اینجوریه دیگه ی موقع هایی میخندی ی موقع هایی هم غم عالم رو دلت میشینه نمیفهمی چیکار کنی.. ی موقع هایی همه چیو فراموش میکنی و میشی ی ادم بی غم ی موقع هایی هم تنها چیزی ک خاطرت میاد خاطرتاته.. بدبختیات..گذستت... بگذریم

امروز امتحان اخرو دادم.. ی ترم خوندم بد نبود دوستای خوبی پیدا کردم..  شاید برم اصفهان نمیدونم... داداشم میره شاید منم برم و دو سه روزی بمونیم.. سوم و پنجم بهمن امتحانایی ک گفتم لغو شدنو باید برم بدم.. تا اون موقع برمیگردیم شایدم نرفتیم خخخ نمیدونم اصلا برام فرقی نمیکنه. اینم ی پست نیست خخخ دلم گرفته بود اومدم اینارو نوشتم حوصله چیزی رو ندارم حالمم تعریفی نداره نمیدونم دوباره احمق شدم لعنت ب گذشته لعنت ب خاطره ... هوف بای

حال من...

هلو لیدی ز اند جنتل من خخخ

اون تصمیمو گرفتم... خوشحالم حس خوبیم دارم.. بگذریم

اینجا برف اومدو دوتا امتحانم لغو شد{نیشخند} منم تخت خوابیدم خخخخخ برای امتحان اندیشه هم گند زدم اساسی... 40 تا سوال تستی بود گمونم همه رو درست زدم اما تو 3-4 تاشون شک دارم ولی خب حسشم نیس چک کنم{نیشخند} تنبلم خودتی{خنده} خلاصه سوالارو ک جوابیدم خیلی ریلکس و سرخوش رفتم برگمو دادم امااااااااااااااااااااااا... اما اسممو ننوشتم !!! بعله خخخ من اینطور ادمیم{نیشخند} نخواستم ریا شه ک درسم خوبه واسه همین اسممو ننوشتم{خنده}

روز هامم میگذرن... شبا تا صب بیدارم! با یکی از دوستام میحرفیم

تا25 ام امتحانی درکار نیست و منم فعلا الافم اما از فردا شرو میکنم{چشمک} از وقتی اون تصمیمو گرفتم ی حس ارامشی دارم اما بعضی وقتا هم بغض و اشک... بیخیال مهم نیس{نیشخند}

خوش باشین

فعلا...

سخته... خیلی...

هلو لیدی ز اند جنتل من...

امشب قراره ی تصمیم بزرگ بگیرم...

خیلی داغونم تو روح این زندگی بیشور!

خیلی سخته این تصمیمو گرفتن... خیلی سخته گذشتن از ...

بیخیال

لعنت ب امشب

لعنت ب من

لعنت ب زندگیم

ای خدا... نمیخوام این کارو انجام بدم ای تو روح باعث و بانیش... بیشور...

فقط ی چیزی:گذشتن ب معنی فراموش کردن نیس... هرگزززززززززززززززززززززز....

بای...

امتحاناااااااااااا

عاغا این مدت ک ننوشتم خیلی سوتی دادم خخخخخخخ

مخصوصا چند روز پیش ی سوتی خیلی ناجوری دادم حالا دفعه بعد تعریف میکنم الان حسش نیس {نیشخند}

از 15 امتحانام شرو میشه انصافا از هیچی نمیترسم جز اندیشه هوف چقدر مزخرفه خخخخخخخ

ارزوی موفقیت تو امتحانا برای همه اللخصوص خودم{نیشخند}

فعلا...

بازگشت

هلوووووووووووو ب همگی

شرمنده اگه تو این مدت سر نزدم ب وبتون درگیر درسا بودم امشبم فقط اومدم ی سر بزنمو برم

فدای همتون

غم...

ی موقع هایی دلت بدجور میگیره...

موفقیت ی نفر برات خیلی مهم و با ارزشه... وقتی موفقیتشو میبینی... حالا تو هرچی...

خیلی ذوق میزنی... ولی وقتی نمیتونی بری جلو بهش حتی ی تبریک بگی بد داغونت میکنه..اشک تو چشمات جمع  میشه و ی بغز سنگین داغونت میکنه...

دلم خیلی گرفته... دلم خیلی تنگه... دلم...

فعلا


خداحافظ

مغرور و خود شیفته نیستم ولی یاد گرفتم تو زندگیم منت احدی رو نکشم!

خداحافظ تو فرهنگ لغت من جوابش فقط یک کلمه است:

ب سلامت!

دیگر نه اشکهایم را خواهی دید نه التماسهایم را و نه احساسات این دل لعنتی را...

ب جای ان احساسی ک کشتی درختی از غرور کاشتم...

میخواهم عوض شوم...!!!

ب این توجه نکنه کسی...


  • Hamun gharibeE hasti k man ashenash budam k nadide nazdiktarin kasesh shodam nazdiktarin kasesh mundam...hamuni k alan bisabrane mikham bebinamesh beshnavamesh....ama to chi!?heh!bekhoda namard ziade doram kise box ham nistam nazan zarbe behem...

  • روز شانزدهم

    امرو  رفتم دانشگاه

    اتفاق خاصی نیفتاد سر کلاس درس دادو یکم درس پرسیدو .... بعدم یلدا گفت من خونه میرم میرم بیرون میای؟ گفتم منم خونه کاری ندارم بریم خخخخخ الافم خودتی{نیشخند}... سرویس منو یلدا یکیه چون هم مسیریم اماا سرویس زهره جداست... خلاصه امرو سوار سرویس زهره اینا شدیمو تو راه زهره اهنگ گذااشت گفت نظرتونو بگین... بدک نبودن خخخخخ خلاصه تو سرویس بودیم ک یادم اومد کیف پولمو تو خونه جا گذاشتم ... کل پولو کارت و کارت اتوبوسمم تو کیف پولم بود... بعله... اینجا بود ک شرو کردم ب خودم فحش دادن ک غلط خوردی وقتی مطمئن نیستی پولت همواهته میری بیرون خخخخخخخ خلاصه ب یلدا گفتم اونم گفت من پول همرامه بعدا حساب میکنیم منم گفتم باشه... وقتی سر ایستگاه پیاده شدیم با زهره خدافظی کردیمو اون رفتو منو یلدا هم رفتیم خیابون گردی... یکم مغازه هارو گشتیم بعد گفت بیا ی چیزی بخوریم منم باز شرو کردم تو دلم ب خودم فحش دادن ک امرو روز حواس پرتی بود اخه و ... ک یلدا گفت بیا امرو مهمون منی... گفتم نه نمیخوام هیچی تو بخور خخخخ اونم گفت نه و خرید منم خیلی شیک قبولیدم خخخخ پرو هم خودتی{نیشخند}... بعدم گفتم فردا حاب میکنیم و ... یکم دیگه راه رفتیم بعد سوار اتوبوس شدیمو رفتیم ایستگاهو بای دادیمو تاکی گرفتم اومدم... حالا مامانم وسط خیابون زنگیده کجایی؟ میگم با یلدا خیابونم میام,بهت زنگیدم جواب ندادی برداشته میگه بیجا کردی بیا خونه و داشت غر میزد دیدم خیلی ضایع گفتم مرسی عزیزم مواظبم تو هم مواظب خودت باش خدافظ خخخخخخخخخخخ انصافا این چ برخوردیه مامانا دارن خب ؟ {نیشخند}... بعدم اومدم خونه میگه بیا ناهار بخور گفتم سیرم اونم بهش برخورد خخخ رفتم از دلش دراوردم{نیشخند}... فداشششششم...

    خسته ام فعلا...

    سیگار...

    دوستی گفت : به آتش میکشی پولت را برای سیگار ؟ گفتم : پولم !؟!؟! من خودم را به آتش کشیده ام برای او 

    ----------------------------------------------------

    سیاهی لبهایم از سیگار نیست سیاه پوش هزار حرف نگفته است...

    ---------------------------------------------------

    کوچه های کودکی ام را قدم میزنم اما به جای دست مادرم سیگار به دست دارم و جای شوق کودکانه گذشته را اندوه امروز فرا گرفته دیگر پاهایم نای رفتن ندارند

    ------------------------------------------------

    هوای تو از دود سیگارم هم مضر تر است … دود سیگار به سرفه ام می‌اندازد ؛ هوای تو به گریه ام -----------------------------------------------

    این خاکستر که می بینی خاکستر سیگار نیست ، خاطرات منند که هر شب با خودم دود می شوند …
    -----------------------------------------------
    یک فنجان قهوه پر یک صندلی لهستانی نو که جیر جیر نمی کند یک سیگار سالم روشن نشده یه کافه روشن روشن و ذهنی خالی از تو
    -----------------------------------------------
    نخی سیگار ، پکی عمیق و لبخند تو رووی دیوار … دود می شویم همه با هم امشب ! ..
    ----------------------------------------------
    به من عشق تعارف نکنید..قبلا صرف شده است به دستانم فندکی برسانید تا برای هضم عشق سیگاری دلی جانی خاطره ای را اتش بزنم..
    ---------------------------------------------
    ته استکانی چای و سيگاري نیم سوخته و اتاقی دمق و روزنامه ای که درد کسی را نمی نویسد باید ساخت خنده فروشی نیست در پیاده روها بساط نمي كنند بايد ساخت با ته استكاني چاي و سيگاري نيم سوخته و غمي كه نمي داني كجا جايش دهي..
    --------------------------------------------
    دلت که برای من تنگ شد بیا سراغ زیر سیگاریم . . . کنار قبرستان خاطرات من بشین ، فاتحه بخوان و اشک بریز . . . من از تو درگذشتم !
    --------------------------------------------
    چند نخ سیگار و چشمان تو … آنقدر برایت عاشقانه خواهم نوشت تا ازحسادت دوباره عاشق ات شوم!
    -------------------------------------------
    گفت:اينقدر سيگار نكش ميميري. . .
 گفتم:اگه نكشم ميميرم. . .
 گفت:اگه بكشي با درد ميميري. . .
 گفتم:اگه نكشم از درد ميميرم. . .
 گفت:هواي دودي جلوي درد رو نميگيره. . . 
گفتم:هواي صاف جلوي مرگو ميگيره؟. . . 
يه كم نگاهم كرد و گفت:بكش. . .
    ------------------------------------------

    ته سیگارهایم پوکه های خاطرات است که شلیک می کنم وسط مغزم

    -----------------------------------------
    خــــــدایـــا... . . پشیمـــانی از آفـــرینــش انســـان...؟ تـــو هــم سیــگـار میـکشــی...؟ دردهــایـت فـــراوان اســت......! . . دود سیگارت آسمان شهرم را فرا گرفته...! کمتر بکش...میمیری !!!! . . آنگاه چه کنم بی تو............. ؟؟؟

    -----------------------------------------
    آن روزها که با تو بودن برایم آرزو بود تمام شد ! امروز با تو بودن یا نبودن فرقی ندارد... سیگار باشد و خیابان ... من میروم تا دود کنم هستی ام را ....!!
    -----------------------------------------
    سنگين كام مي گيري ... گم كردن خاطراتي كه پي اش ميگردي تقصير ريه هاي تو نيست... دود كن كساني كه باعث سنگيني كام سيگارت شده اند... آنها لياقت آن خاطرات را ندارند...!

    ----------------------------------------سنــگین کام مــی گیــری مـــرد…!!! در ایـــن ســرمای خیــابان… بـه یاد کدام عشـــق… خاطـــرات را دود مــی کنــــی…؟!
    --------------------------------------------------
    راست میـگن ؛ یــه مـَــرد گـــریـه نمیـکنـه.. اگـه حــالـش “بـــد بــاشـه سیــگار میــکشه ! ولـــی ، وای به روزی کـه یــه مــَــرد.. بـــا “گــریــه”، سیـــگـار بـــکشـه !
    ---------------------------------------
    پســــرک دل شکــــسته کـــنار پنـــجره سیگــــار می کشید . پســــرک خســـته بود . آنقدر که یــــادش رفــــت بعد از کــــام ، سیگـــــار را به پــــایین پـــرت کند ؛ نه خــــودش را . . .

    روز پانزدهم

    عاغا صب ک خواب موندم خخخخخ ساعت 6 و نیم بیدار شدم یهو... عین این برق گرفته ها خخخخخخ  اخه ساعت 7 باید سر اایستگاه باشم... فک کن  6 و نیم بیدارشی تا کاراتو بکنی و تاکسی بگیری و بری سر ایستگاه ساعت 8 شده خخخخ تند تند کارامو کردمو صبحونه نخورده زدم بیرون خداروشکر تاکسی گیرم اومد و ب موقع رسیدم... یخ زدم خیلی سرد بود هوا

    دیروز ک کلا خسته بودم...تو پست قبل نوشتم چراا... بعدم ک ومدم پای نت... تا ساعت 2 و نیم هم نخوابیدم!!!!! تو سرویس داشتم خواب میرفتم خخخخ خلاصه رسیدم دانشگاه دیدم دیر شده... رفتم دانشکده دیدم اسانسور پره... کلاس فارسی عمومی داشتم اونم طبقه 4... هوف خلاصه 4 تا طبقه رو بدو بدو رفتم بالا... این پله های اخری دیگه زانوهام خم نمیشد... خخخخخخ خلاصه رفتم سر کلاس هنو استاد نیومده بود داشتم خواب میرفتم ک اومد و خوابم پرید خخخخ انصافا میبینمش روحیم عوض میشه خیلی باحاله ... ب همه سلام کرد بعد رو ب من کرد گفت خوبی خانوم.......؟ گفتم ممنون استاد گف جلسه قبل نبودی چرا؟گفتم ببخشید نشدو .. گفت اره نیومدی ساکت بود کلاس و داشت میحرفید ک یلدا هم اومد گفت عه خانوم پور عبدالهی هم اومد خخخخخ همراه با حرفاش میخندید خخخ مارو سوژه کرده{نیشخند}... اخه فقط منو یلدا سر کلاسش میحرفیم خخخخ بعد یکم بحث کردیمو ... دید همه بچه ها رو سایلنتن... انصافا بچه هامون پایه نیستن خیلی مزخرفن کلاس ب این باحالی استاد ب این پایه ای اونا همش سکتن اه... خلاصه گف برا اینکه خوابتون بپره هرکدوم ی بیت شعر بگین... همه ی چی گفتن ... یکی از پسرا گف بلد نیستم... استاد گف باید بخونی و ... اونم یه توپ دارم قل قلیه رو خوند خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ خیلی باحال بود... اخرسر براش دست زدیم{نیشحند} ب من ک رسید فامیلمو بلند خوند گفت حالا تو بخون ببینم خخخخ منم الا یا ایها الساقی... رو خوندم ولی این قسمت عربیشو درست بلد نبودم فقط اهنگشو گفتم یعنی درست تلفظ نکردم سریع ازش در شدم خخخخ یهو همه زدن زیر خنده گفتن چی گفتی؟ و مسخرم کردن خخخ استادم شرو کرد ادامو دراوردن گفت عین این پیر زنایی ک دندوناشونو درمیارن حرفیدی خخخخ کلی بهم خندیدن بماند ک خودمم همراهیشون میکردم... خلاصه این کلاسم تمومیدو کلاس بعدیمونم دستور نگارش بود ک نیم ساعت زودتر تعطیلش کردیمو اومدیم خونه خخخخخ چه دانشجوهای فعالی هستیم خخخخخخ اخیش تا شنبه دیگه ازادم خخخخ

    فعلا

    روز چهاردهم

    بعله طبق معمول صب ساعت 7 رفتم دانشگاه الان اومدم مث چی خسته ام....

    ساعت 3 و نیم تا 5 تربیت بدنی داشتیم مث اسب دویدیم {نیشخند}... جونم درومد... خیلیییییییییییییییییییییییییییییییییی خسته ام حسش نیس بنویسم خخخخخ فقط بگم امرو خیلی خندیدم خخخخ عالی بود خخخ ولی این اخری خسته شدم... نفسم گرفت خخخخ تو روحشون ... اخه همه یکم میدوییدن وا میستادن دوباره ادامه میدادن... من خواستم ی سره بدو ام وقتی تموم شد از بس نفس نفس زدم گلو درد شدم خخخخخخخ نفسم بالا نمیومد... یکی نیس بگه مگه مریضی اخه خخخخ خسته ام

    فعلا

    روز سیزدهم

    رفتم دانشگاه...

    اتفاق خاصی نیفتاد...

    مامانم نیم ساعت پیش سرش خورد ب کابینت شرو کرد خون اومدن... الان بهتره... خونش بند اومده گرفته خوابیده... هرکار میکنم دکتر نمیاد منم تنهام داداشم بیاد میگم ببرتش دکتر... خودمم از خستگی جونم داره در میره ولی منتظرم داداشم بیاد مامانو ببریم ...

    فعلا

    اشتباه

    عاغا من جواب نظراتتونو ک میدم تو وب یکی دیگه ثبت میشه!!!!!!! توروخدا اگه ازین اشتباها شد ب دل نگیرین.... الان جواب نظر مهسا رفته تو وب اراد!!!!!!!!!!! جواب امیر خان رفته تو وب مهسا!!!!!  خدا رحم کنه خخخخخخخ

    روز دوازدهم

    عاغا منکه یه هفته کلا سفر بودم دانشگاه نرفتم خخخخ

    امرو ک رفتم کلی خوشحال شدم بچه هارو دیدم... اونا هم گفتن رسیدن ب خیر خخخخ مث همیشه نشستیم سر کلاس و درس گوش دادیم خخخخ یلدا تو سرویس میگفت تو ک نبودی سر کلاس ادبیات هیچکس نمیحرفید جز من{یعنی خودش} خخخخخ بیچاره راست میگه سر کلاس ادبیات همه رو سایلنتن فقط منو یلدا میحرفیم... اون جلسه هم من نبودم از اول تا اخرشو این بیچاره جواب استاد رو داده {نیشخند}... قرار بود جلسه قبل یکی از شعرامو ببرم پیش استاد ... استادم گفته بوده اونی ک قرار بوده شعرشو بیاره کجاست ؟ کی بوده؟ یلدا هم تا اومده بجوابه یه پسره اسممو گفته و گفته نیومده غایبه{تعجب} خخخخ بعله {نیشخند} زود فامیلمونو یاد گرفتن... مشهور شدم رفت{خنده} ... بعد کلاسمونم سوار سرویس شدیم رفتیم کافی نت دنبال تحقیق برای فردا...باید درباره عجایب ساخت دست انسان تو جهان کنفرانس بدیم... من درباره ماچو پیچو دراوردم{نیشخند} معنی متنشو نمیفهمم انگلیسیش سخته خو خخخخ یلدا درباره ی ساختمون 15 طبقه تو چین ک 6 روزه ساختنش مطلب دراورد{تعجب} انصافا خیلی جالب بود... ما ایرانی ها تو 6 روز اول فقط نقشه رو نگاه میکنیم خخخخ بعدم سمبوسه خریدیم خوردیم... من سسم ریخت رو مانتوم {نیشخند} حالم گرفته شد رفتم سمبوسمو با سسشو انداختم تو سطل اشغال خخخخخ حیف پولم{نیشخند} بعدم ک اومدیم خونه... اها راستی اون پسر مهندس پزشکیه بود ک قبلا گفتم, ب زهره گفته ب دوستت بگو قرار بزاره همو ببینیم اشنا شیم!!!!!!!!!! زهره هم اس داد  بهم گفت پسره چی گفته منم ک میدونین همش سرم تو کتابه و دنبال علم و تحصیلم {نیشخند} اگه دروغ بگم الهی خدا بزنه تو کمرم خخخخخ نمیدونم چرا یه درد خفیفی تو ناحیه شمال شرقی کمرم احساس میکنم {نیشخند} خلاصه ب زهره گفتم اهل دوستی نیستم بااااا خودت حلش کن خخخخ ترشیدیم رفت {خنده}

    فعلا

    بازگشت ب خونه

    اخیششش چقدر خونه خوبه...

    3 شنبه هفته پیش رفتم تهران تا 4 شنبه این هفته ک برگشتم... هووووووووف چقدر سخت گذشت... سختیش ب همسفرام بود... دختر عمم و دوستش همسفرم بودن... نسرین (دختر عمم) همسن خودمه.. خیلی مهربونه ها اما اخلاقای خاصی داره... عاغا اولش ک بی خانمان بودیم رفتیم تو مسجد نشستیم تا اینکه رفتیم خونه یکی از فامیلامون اونجا ساکن شدیم خخخخخ چرخای ساک نسرین خیلی داغون بود رو زمین ک میکشید ی صدایی میداد تو مایه های صدای هلیکوپتر.... خخخخخخ ما به ساکش میگفتیم هلکوپتر نسرین {نیشخند}... عاغا شب شده بود میخواستیم تاکسی بگیریم بریم خونه فامیلمون ولی مسیری ک وایساده بودیم برای جایی ک ما میخواستیم بریم تاکسی خورش زیاد نبود... کلا نسرین و دوستش سارا تند راه میرفتن منم همیشه ازشون عقب میموندم خخخخ بعد نسرین ی تاکسی وسط خیابون نگه داشت, مرده هم  قبول کرد ک مارو ببره... وای خدا اون صحنه عالی بود... نسرین میخواست فوری سوار شه چون تاکسیه کنار نزد همون وسط خیابون منتظر بود ما سوار شیم منم ی دو سه متری با بچه ها فاصله داشتم...خخخخ یهو دیدم نسرین اون ساک گندشو گرفت بغلش و با ساکش چپید تو تاکسی خخخ بعد خو اونم قد بلنده... خودش میگه 181 قدشه!!!!!! از نظر قد جا نشد تو تاکسی,اخه ساکش تو بغلش بود نمیتونست حالت معمولی بشینه تو تاکسی حدودا میشه گفت ایستاده میخواست سوار تاکی بشه خخخ بعدم چون هول کرده بود حواسش نبود سرش خورد ب بالای ماشین{خنده}... وای یعنی ما از خنده مردیم... منکه عین بز ماتم برده بود داشتم فقط ب کارای نسرین نگاه میکردم خخخخ بعد ک اون سوار شد ما هم رفتیم ب زور چپیدیم تو تاکسی... راننده خنگول صندوق عقبشو باز نکرد ک.. مجبور شدیم ساکمونو تو بغلمون بگیریم خخخ ولی خو ساک نسرین بزرگ بود وضعیت اون خیلی بدتراز ما بود خخخخ تو تاکسی کلی خندیدیم داشتیم له میشدیم از بس جا تنگ بود {خنده}, حالا تو این گیر و دار نسرین هی میگفت نکنه پرده گوشم پاره شده باشه خخخخ یعنی دریغ از یه ذره فکر خخخخ عاغا کلی سر مرده رو خوردم و غر زدم و بهونه اوردم ک ب جای 5 تومن , 4 تومن ازمون کرایه بگیره اخه دربست گرفتیم..... اینقدر زبون ریختم تا قبول کرد ...یعنی دهنم کف کرداااااا بعد ک پیاده شدیم نسرین جلبک گفت ببخشید عاغا 5 تومن تقدیم کنم دیگه؟؟؟؟ هوووف یعنی اون لحظه میخواستم خفش کنم خخخخ بعد بهش میگم چرا 5 تومن دادی خنگول میگه گناه داشت!!!!!!!!! خلاصه با ی زحمتی خونه فامیلمونو پیدا کردیم .... کلا روزای جالبی داشتیم....فامیلمون کلا ی اتاق و دربست داد ب ما سه تا... شبا منو سارا رو زمین میخوابیدیم و نسرین رو تخت... شب اخری نسرین اومد بین ما بخوابه ک بحرفیم منم گفتم نیا جا نداریم و اینا ولی گوش نداد خوابید سرش خورد ب میز بالای سرمون عاغا منم نشسته بودم ... یعنی یه ثانیه طول نکشید برگشت زد تو گوشم گفت تقصیر توءه... یعنی ی بغضی کردم ک نگو خخخخ ولی ب رو خودم نیاوردم خخخخ گفتم ب منچه روانی یکم شعور داشته باش{نیشخند} اونم گفت همین ک تو داری بسه و پاشد رفت خخخخ عاغا هر صبح ک پا میشدیم ااین سارا میگفت عینک من کو؟ تو ساک کدومتونه؟خخخخخ روزی سه ساعت دنبال عینک اون میگشتیم{خنده} ...کلا خیلی اتفاقا افتاد هم خنده دار هم ناراحت کننده ولی انصافا حسش نیست ک بنویسم...

    فعلا

    روز یازدهم

    امروزم رفتم دانشگاه...

    7 صب رفتم 6 عصر رسیدم خونه... ناهارم نخوردم ...

    کلی گشنمه... جونم داره در میره... حوصله خنده ندارم...

    عاغا امروزم تربیت بدنی داشتیم... بازم بهم خرچنگی  دادن اما نه فقط ب من خخخخخ

    خو اخه من گشنه خسته جون دارم ک با اینا باازی کنم؟خخخخخخخ

    ی جاش مسابقه بود 5 تا گروه 5 نفره شدیم... گفتن هر تیمی ببازه خرچنگی میره... باید میرفتیم از این ور زمین والیبال اونطرفش... دستمونو میزدیم ب زمین بر میگشتیم... ی دختره بود تو گروهمون واسه ما پانتومیم بازی میکرد ب جای دوییدن خخخخخخ درد خو بدو دیگه انگار رو ایینه راه میره {نیشخند} ب خاطر اون هممون خرچنگی رفتیم {عصبانی} {نیشخند}

    فعلا

    روز دهم...

    عاغا امرو صب مامانم بیدارم نکرد ...

    خیلی یواشکی داشت میرفت بیرون از صدای روشن شدن ماشین بیدار شدم وگرنه خواب میموندم خخخ

    اول ک رفتیم سر کلاس اون استاد شنگوله... قبل اینکه بیاد کلی چرت و پرت گفتم و خندیدیم خخخ از خاطرات مسخرم تعریف کردم خخخخ

    بعدم ک اومد و کلاس تمومید و رفتیم بوفه بچه ها ی چیزی خریدن خوردن ولی من گرسنه نبودم چیزی نخوردم... وای خیلی ضایع بود دوستم زهره خیلی تند راه میره بعد منم بین زهره و ایدا بودم ... دو طرفمون نیمکت بود روشم پر پسر ... زهره داشت تندتند میرفت منم هی میگفتم درد اروم تر برو عقب موندمو اینا البته تو خودم داشتم میگفتم... پام گیر کرد ب ی تیکه موزائیک زاویه 45 درجه بازمینو تشکیل دادم{نیشخند} شلیک خنده هاشون شرو شد خخخخ جلو دانشکده مهندسی ... جلو اون همه پسر کپک خخخ ای خدااااااا {نیشخند} البته خودم بیشتر بخودم میخندیم... همراهیشون کردم ک ضایع تر نشم خخخ... سر کلاس گفت و شنودم قبل اینکه استاد بیاد من هی میخندیدم دوستم رفت جای استاد نشست ما هم گفتیم فرض کن استاد توئی بحرف... اونم خیلی شیک ب من گفت نخند درست بشین و ... خخخ جو گرفتتش{نیشخند} بعد گفت احساستونو بگین منم رو شوخی گفتم ما هممون دپرسیم خخخ عاغا من اینو گفتم دیگه کم مونده بود دیوار ب حرف بیاد بگه تو ببند خخخخ همه میگفتن اره مخصوصا تو و... کلی مسخرم کردن ... منم گفتم اصلا دیگه نمیخندم اما لعنتی این فک من بسته نمیشه خو{خنده} ... دیگه اتفاق خاصی نیوفتاد... خسته ام حوصله ندارم بنویسم ...

    فعلا

    مرگ بر زندگی...

    روز هشتم و نهم رو ک ننوشتم حسش نبود...

    الانم داغون... اه

    زندگی تو روح پر فتوحت تمام...

    واقعا ادم کم میاره ... خسته میشه... بمیری زندگی با تموم بدیات...

    زندگی... دنیا... داییم راست میگه نوبت ماهم میشه... دارم برات...

    بمیر...

    روز هفتم

    دارم از خستگی میمیرم خخخخخخخ

    امرو صب ساعت 6 و رب تازه یادم افتاد ک باید برم حموم... ساعت 7 هم باید میرفتم ایستگاه ک سرویسو از دست ندم... خلاصه اینقدر هول شدم و عجله ای کارامو کردم ک نشد مث ادم صبحونه بخورم( من کلا صبحونه نمیخورم اما امرو چون تا 6 عصر باید دانشگاه میموندم صبحونه لازم بود خخخخ) خلاصه از خیر تاکسی گذشتم باابام گفت من تا ایستگاه میرسونمت... ای تو روح این داداش کوچیکیم از بس گفت زود باش زود باش تو ماشین یادم افتاد گوشیمو نیاوردم... میخواستم بزنم زیر گریه خخخخخخخ ... رفتیم ب اتوبوس رسیدیمو رفتم دانشگاه... 7 و نیم تا 9 و نیم ک دانشکده الهیات رفتیم برا معارف... هوف وسطای کلاس پیشونیمو تکیه دادم ب دستمو و داشتم خواب میرفتم اخه من دیشب 3 نصف شب خوابیدم داشتم کلمه زبان معنی میکردم...بعد از اونم ک رفتیم سر کلاس درک مطلب تو دانشکده خودمون... بدک نبود.. دیگه از سوتیام نمیگم خسته ام خخخخ حسش نیست... بعدم ک 12 تا 1و نیم گفت و شنود داشتیم... تو این کلاس فقط بحث میکنیم خسته کننده نیست اما استادمون لهجه داره نمیفهمیم چی میگه... هووووووف قبل اینکه استاد این ساعتمون بیاد هی من میرفتم بیرون کلاس سرک میکشیدم از بیکاری... فوضولم خودتی{نیشخند}... ی بار ک پاشدم برم دستم خورد ب صندلی جلویی و عین بز رفتم ب دستم تکیه دادم...انگشتم منفجر شد ب خدا...  بین خودمون باشه انصافا خیلی درد گرفت تازه زخمم شد ولی نمیخواستم بگم ناز نازیم خندیدم گفت چیزی نشد خخخخ خلاصه استاد اومدو حرفیدیم ... یه قسمتش بود بید از تجربیات اخیرمون میگفتیم... همه گفتن رفتیم کشور خارجی یا رانندگی یا ... ب من ک رسید گفتم فرد فوت شده رو دیدم... استادمون یهو قیافش تغییر کرد خخخخخ چشماشو بهم فشار داد گفت ادامه بده ولی من دیگه چیزی نگفتم چون همه زدن زیر خنده منم خوشم نیومد... اخه این موضوع برام خنده دار نبود...کلا منکه میحرفم بچه های کپکمون میخندن بهم... {نیشخند} جلوییم روشو برگردونده نگام میکنه میخنده... انصافا جانورانی از گونه خاصین خخخخ والا...  کلاس تمومیدو بچه ها داشتن میرفتن خونه اما منو یلدا تربیت بدنی داشتیم محکوم ب موندن تو دانشگاه بودیم... بعدم دوستم گفت تو ک میمونی دانشگاه هیچی خوردی گفتم نه خخخ گفت هیچی همرات اوردی گفتم نه از بوفه میگیرم ک خدا خیرشون بده 2 تا بوفه تعطیل بود... خلاصه دوستم گفت اینجوری ک پس میوفتی... من برات میخرم میارم گفتم باشه خخخخخ پرو ام خودتی {نیشخند} البته اول گفتم نه ولی بار دوم ک گفت قبولیدم... بعد یهو یلدا گفت نه خودمون ک بیکاریم میریم میخریم... اونم غذا نیاورده بود خخخخ خلاصه گفتیم خودمون میریم میگیریم اونم گفت اوکی بیرون دانشگاه اون ور سمت چپ ساندویچیه... تو گرماا و تو اون افتاب خیلی ریلکس رفتیم دنبال ساندویچی خخخخخ بر بیابون اخه ساندویچیش کجاست... عین اینایی هستن ک تشنه ان سراب میبینن ما هم از گشنگی هر مغازه ای میدیدیم میگفتیم عه ایناهاش خخخخ ولی بعدش ضایع میشدیم... {نیشخند} خلاصه دوتامون در جستوجوی غذا ب سر میبردیم خخخخک ناگهان ساندویچیه جلومون پدیدار شد خخخ انصافا ذوق مرگ شدیم{نیشخند}... غذارو گرفتیمو رفتیم دانشگاه... منم ک اصلا نون نمیخورم... با ی وضع ضایعی فقط پدیده های توی ساندویچو خوردم خخخخ دوستم بیچاره هی نگران من بود میگفت سیری؟ الان سیر شدی؟ مطمئنی؟خخخخخ  بعدم رفتیم نمازخونه خیلی شیک گرفتیم خوابیدیمو بعدم رفتیم سر کلاس تربیت بدنی... هووووووووووووف... ای درد... خدایی دستگاه گرفتنمونا... یه نرمشایی میدادن طرف روش نمیشد بگه چندسالشه خخخخخخ بعدم من جریمه شدم گفتن کلاغ پر بهت نمیدیم ضرر داره برا زانو... بهت خرچنگی میگیم برو!!!!!!!!! نپرسین چطوریه ک نمیشه توصیفش کرد خخخخخ ایشالا قسمت خودتون میشه... {خنده} بعدم ک کلاس تمومید و تو دانشگاه قدم رو رفتیمو اتوبوسا اومدنو ما هم اومدیم خونه در خدمت شما خخخ

    فعلا

    روز ششم

    اهههه سه ساعت نوشتم همش پاک شد.... حالا باید از اول بنویسم .... {عصبانی} حالا خلاصشو مینویسم باز:

    امروزم دستگاه گرفته نشدیم خخخخخخ

    ساعت 9 و نیم تا 11 و نیم کلاس دستورو نگارش داشتیم ک استادمون اومد  ... مرد بود ... حدودا میخورد بهش 45 اینا سنش باشه... خخخخخ خیلی باحال بود از اول تا اخرش ب همه تیکه میپروند... یکم شنگول میزد خخخ  کلی خندیدیم... درس دادنشم خوب بود... فهمیدیم همه چیو... کلاس ک تموید با دوست رفتیم بوفه... کلا دانشگاهمون 2 تا بوفه داره ک یکیش همیشه تعطیله خخخخ چه مسئولین فعالی داره دانشگاهمون{نیشخند}... رفتیم اون یکی بوفه ای ک بازه و منم عین این خوشحالا سرمو انداختم پایینو رفتمتو... پسره بهم گفت خانوم اینجا مثلا صفه ... منم ک طبق معمول نشنیدم چی گفته فک کردم متلک انداخته و واسه همین ی چشم غره بهش رفتم و محل ندادم... خخخخخخ بعد ی دختره اومد گفت بهت گفت اینجا صفه منم برا این ک ضایع نشم ب روی خودم نیاوردمو سر جام وایسادم خخخخ پررو هم خودتی{نیشخند} بعد ک اون پسره بیچاره خریدشو کرد اومد کنارمو با انگشتش اخر صفو بهم نشون دااد گفت برو اونجا تا ننداختنت بیرون خخخخخخ خیلی ضایع شدم ولی خندیدم ااونم خندیدو رفت{نیشخند} خلاصه با دوستم ی چیزی خریدیمو رفتیم سر کلاس 12 تا 1 و نیممون... کلاس گفت و شنود بود... استادمون خانومه حدودا خوش برخوردی بود...درسمون خسته کنننده نیست ولی این استادم از اول تا اخرش انگلیسی میحرفه... انصافا سر کلاسش همه از بز اونور ترن خخخخ اخه هم لهجه داره هم تند میحرفه... تلفظ کلاماتشو نمیفهمیم.. یکم حرفید بعد گفت از خصوصیات شخصیتون بگین... هرکسی ی چیزی گفت ... مثلا از بچگی این مشکلو داشتن یا مهربونن یا حساسن و ... ب من ک رسید گفتم im happy every time خخخخخخ همه زدن زیر خنده استادمونم گفت اوکی خندید رفت سراغ بعدی خخخ ب ی پسره ک رسید پسره گفت من جدیم و بداخلاقمو ... خلاصه هرچی صفت بد بود ب خودش دادو تازه من چندتاشو نفهمیدم خخخخ بعدم گفت شخصیت خودمو دوست دارم {نیشخند} گمونم دچار اعتماد ب نفس کاذب بود خخخخ بعد دوستم پرسید درون گرا چی میشه ب انگلیسی استادمونم انگلیسیشو رو تخته نوشتو متضادشم نوشت  بعد خجالتی و اجتماعی رو هم نوشت و گفت easy-going میشه ادم بیخیال و کسی ک با همه راحته... بعد پرسید کی اینجا  easy going؟ هیشکی حرف نزد منم گفتم  me  خخخخخخ دیگه کلاس رفت رو هوا... استادمون میخندید میگفت معلومه ک هم happy هم easy-going خخخخخخخ اخه من نیشم سر کلاس همش تا بناگوشم بازه {نیشخند} ی دختره هم نشسته بود پشت سر من... انگلیسیش خیلی خوب نبود هی خودکارشو فرو میکرد تو شونه هام میگفت بگو چی گفت استاد؟خخخخ میخواستم برگردم بزنم تو مخش {نیشخند} رو نروم بود خو خخخخ بعد ک کلاس تمومید دوستم گفت بیا بریم دانشکده مهندسی دوستمو ببینم .... البته این دوستش پسر بود... ی روز دوستم گفت ک ی پسره هست رشته مهندسی پزشکیه و بهت میاد و خوبه و ... کلی تعریف کرد بعد یهو گفت میخوایش؟خخخخخخخ منم گفتم کیلویی چند؟ خخخ والا ... انگار پرتقاله{نیشخند} میخوایش؟... خخخخ بعد گفت حالا بعدا میبینیش... امروزم گفت بیا بریم کارش دارم منم باهاش رفتم منتظر پسره بودیم ک گفت وقتی اومد ببین خوشت میاد یا نه خخخخ منم هی میزدم خودمو کوچه علی چپو میخندیدمو جواب نمیدادم... خلاصه پسره اومد و یکم با هم حرفیدن ... و منم ی جوری پیچوندمشونو رفتم خخخخخخ بیا ی کیس مناسبم ک پیدا میشه میپرونمش {نیشخند} گمونم باید همون ادامه تحصیلمو بدم خخخخ اینم از امروز...

    فعلا

    روز پنجم

    امروز مث اینکه دستگاه گرفته نشدیم خخخخ

    صبح پاشدم رفتم دانشگاه ساعت 9 و نیم تا 11 نیم کلاس داشتم... دوستم تو اتوبوس ک بودم بهم زنگید... صداش درست نمیومد ازم پرسید سرکلاسی منم فک کردم میگه کلاس میری گفتم اره اره خخخخخخ اونم گفت باشه و قطع کرد... موقعی قطع کرد تازه فهمیدم چی پرسیده خخخ بعد از جایی ک سرویسا نگه میدارن تا دانشکده ما کلی راهه تو راه دانشکده بودم ک اون یکی دوستم زنگید ... من ازش میترسم اخه قبلا دو سه بار بهم اس داد و زنگید  هر بارشو نفهمیدم دیر ج میدادم اونم کلی فحش میداد بهم خخخ واسه همین اینبار ک زنگید فوری از ترس ج دادم اما قطع شد خخخخخخخ از ترس خودم بهش زنگیدم ولی بازم قطع شد{نیشخند} بعد دیدم اس داده ک مضمون اس ش ب این صورت بود: دیوونه کجایی کلاس 1001 باید بیای... بعله... مرسی از محبت و سلام و احوال پرسی دوست گرامیم خخخخخ منم گفتم دلیلی نداره بهم اس بده بگه کلاس چنیدم حتما استاد رفته سر کلاس خخخ عاغا دوتا پاداشتم شیش تا دیگه غرض کردم ب سوی دانشکده رهسپار شدم ... خیلی ضایع بود همه ریلکس داشتن راه میرفتن بعضیاشونم ک باید هول بدی تا ی قدم بردارن خخخ فک کن حالا تو این اوضاع تو سرعت داشته باشی ... همه نگات میکنن {نیشخند} خلاصه خودمو رسوندم ب دانشکده دیدم نخیر خبری نیست همه ریختن تو سالن... رفتم تو کلاس نیشمم تا بناگوش باز خخخخخ پرسیدم چی شده ک اس دادی؟ گفت اخه ب یلدا گفتی سر کلاسی گفتم حتما باز کلاس و اشتبا رفتی.. خخخ (نوشتم براتون ک چندروز پیش اشتب رفتم سر کلاس الهیات){نیشخند} نگو اینا هم فک کردن باز اون جریان تکرار شده... {خنده}خلاصه نشستم توضیح دادم ک نه بابا صداشو بد شنیدمو ... خخخخ  عاغا کلی دانشگاه شلوغ شده بود کلاس ماهم از 7 نفر امرو ب 30 نفر رسیدن... عین خنگولا شرو کردم با انگشت بچه هارو شمردن {نیشخند} ... بعدم ک استادمون اومد ... دوباره زد شبکه انگلیسی همه هم عین بز زل زدیم بهش ... خخخ انصافا هیچکدومشون چیزی نمیفهمن خخخخ منم برا اینکه اظهار حضور کنم گه گاهی تو بحثاش شرکت میکردم خخخخ کلا ب انگلیسی جوکم ک بگیم استادمون میگه YES  و لبخند میزنه خخخخخ منم از خودم ی چیزایی سر هم میکنم میگم ... مهم اینه ک انگلیسی میحرفم خخخخخ بقیه ک همه رو سایلنتن{نیشخند}  البته من بیشتر میخندم تا حرفیدن... بعدم داوطلب میخواست برا درس... اول دوستم ک ازش گفتم میترسم رفت بعدم من رفتم... اینقدر هول شدم ک صدام میلرزید خخخخ بعد گفت هرچی از متن فهمیدی بگو منم گفتم بعد از متنش سوال پرسید منم ج دادم خخخخ اما خیلی شیک و مجلسی و ریلکس گه گاهی کتابمم باز میکردم  چک میکردم خخخ همه اینارو انگلیسی میپرسید و ج میدام خخخ بعد یهو گفت REFORMER... چون لهجه داره فک کردم میگه فامیلت؟ منم فامیلمو گفتم خخخخ دوباره تکرار کرد منم باز فا میلمو گفتم بعد ی نگاه عجیبی بهم کرد گفت  IN ENGLISH خخخخخ تازه فهمیدم مترادف داره میپرسه زدم زیر خنده خخخ عاغا چشمتون روز بد نبینه کل کلاس رفته بود رو هوا خخخ منم برا اینکه ضایع تر نشم جمع و همراهی کردم باهاشون ب خودم خندیدم... بعدم جواب استادو دادمو اونم یچیز دیگه پرسید و گفت بشینم... از روزی رفتم دانشگاه تا حالا فقط ضایع میشم  خخخخ دوباره استادمون درس داد بعد گفت عنوان جدید برا درستون بگین همه ی چجیزی گفتن بعد نگاه کرد ب من منم ی خط عنوان گفتم خخخخخ خو هول شدم خخخخ استاد و بقیه هم باز زدن زیر خنده {نیشخند} خلاصه تا اخر کلاس فقط سوتی دادم ...بعد کلاس دختره برگشته میگه بمیری.... خیلی هم ب نظرم جدی بود خخخخ حتی ی لبخندم تو صورتش نبود ... {نیشخند} ... منم فک کردم جدیه و فش داره میده خخخخ گفتم خدانکنه من قصد ادامه تحصیلم مونده چرا بمیرم خو؟ البته با خنده گفتم خخخخ گفت هان منظورم اینکه نمیری ک اینهمه چرت و پرت میگی بعدم خندید خخخخ ملت درگیری دارن انصافا{ نیشخند} ... خلصه اتفاقات دیگه ایی هم افتاد ک حسش نیست بگم.. خسته شدم ... فقط امرو خودمم پی بردم ک یکم گیج میزنم خخخخ اهان تو راه برگشتم زنگیدم دوستم تا حالا باهاش نحرفیده بودم تلفنی خخخخ از خواب بیدارش کردمو چرت و پرت گفتیم و کلی خندیدیم تا رسیدم خونه خخخخ تو اتوبوس ی جوری نگاه میکردن انگار ب دوست پسرم زنگیدم خخخ انصافا فک کنم واسه این بود ک زیادی خندیدیم... شارژمم حدودا تمومید{نیشخند}...

    فعلا...

    بازم مثل همیشه... داااااااااااااااغون

    تا حالا بین دوراهی موندین؟

    ی کاری رو دوست ندارین انجام بدین و نمیدین...

    وقتیم انجامش ندین باعث ناراحتیه بقیه میشه...

    امروز با حرفام ی نفرو داغون کردم...

    هه ... خودمم ک...

    چی بگم عین همیشه فقط اینبار سردر گمم... بین دوراهی...

    بیخیال

    دلم پره ی چیزی نوشتم... ب حساب پستش نیارین

    یادت زنده

    دایی تبریک میگم...

    آتشم زدی.آنقدر رفتنت مظلومانه و بی صدا بود که من هم بی صدا سوختم

    همیشه باهام شوخی میکردی اما شوخیه ایندفعت اصلا برام

     جالبو خنده دار نبود فقط ذره ذره ابم کرد همین

    آخ که دارم تا ته میسوزم...

    این جمله رو از یه وب دیگه نوشتم اما وقتی خوندمش یاد دایی خدابیامرزم افتادم اونم با من این شوخیو کرده......



    شانس داغون

    ای خدااااااااااااااااااااااا....

    تا حالا گیر شارژ نتم بودم حالا ک شارژ شده بابام اومده نمیشه کاری کرد...نه اینکه ناراحت باشم ک اومده هاااااااااا عزیز خودمه اما خب خیلی گیر میده...

    امرو داشتم وب دوست داییمو میخوندم دقیق اومد کنارم نشست... سکته ناقصه رو زدم خخخخخخخخ خدارو شکر موضوع مطلبو نگرفت ... خواستم بپیچونم رفتم تو قسمت نظرای وب ک اوضاع بدتر شد خخخخ اسم همه نظر دهنه ها هم ک پسر بود {تشویش} بابام فک کرد تو چت رومم میگفت تو اسمت چیه اینجا خخخخخخ مردم از خنده... خلاصه 3 ساعت توضیح دادم این نظرات وبه چت روم نیست البته بماند ک کم از چت رو نداره بس ک میحرفیم{چشمک} ... بابام رو چت روم گیر میده

    خلاصه ک فعلا نمیشه با نتم کاری کنم... الانم رفتن بیرون ک من اینجام خخخخ شانسم داغونه

    روز چهارم

    امروزم دستگاه گرفتنمون ... طبق معمول...

    کلاسا ک تشکیل نشد ماها هم ک الاف ...{نیشخند}

    امرو 7 و نیم تا 9 ونیم طبقه 4 دانشکده فارسی عمومی داشتیم ک استاد نیومد... داشتیم میومدیم پایین ک من پام پیچ خوردو گاپ خوردم زمین خخخخخ بماند ک چقدر ب خودم خندیدم... بد ضایع شدم جلو همه{نیشخند}

    بعدم با دو تا از دوستام دانشگاهو گشتیم... تا ساعت 9و نیم حدودا...یکیشون ک رفت خونه منو اون یکی دوستمم منتظر یکی از بچه ها شدیم ک بریم سر کلاسشون خخخخ روز اول معلوم نمیشه ک شاگرد کلاس هستی یا نه... اون دوستمون رشته کامپیوتر بود اومدو ما هم رفتیم دانشکده علوم اما کلاس اونا هم تشکیل نشد داشتیم میرفتیم خونه ک یادم اومد دوست دوران دبیرستانم الان فارسی عمومی داره اس دادم گفتم کلاستون تشکیل شد یا نه ک گفت نه... منم با اون دوتا خدافظی کردم و رفتم دانشکده خودمون پیش دوستم... هوووووف دانشکده علوم تا دانشکده ادبیات کلی فاصله داره جونم درومد {نیشخند} دوست کپک منم نزدیک دانشکده ادبیات ک رسیدم اس داده میگه مردی؟ خخخخ{نیشخند} تو رو خدا اینم شد رفیق؟ دو دقیقه معطل شه میکنتت تو قبر و درت میاره خخخ

    خلاصه رفتم و دیدیم همو البته یکی دیگه از دوستامونم بود... از بیکاری یکم راه رفتیم بعدم نشستیم رو یه نیمکت و پسر دخترارو رو دید زدیم خخخخ{نیشخند}

    کلی مسخرشون کردیم... سر ی پسره با دوستم بحثم شد ک اون قدش بلند تره یا من ... من میگفتم من بلندترم دوستم میگفت نه اون... پسره با دوستش یکم اونور تر پشت ب ما وایساده بودنو میحرفیدن... خلاصه منم پاشدم ک از کناره پسره رد شم ک ثابت کنم اون کوتاه تره وسط راه یهو پسره برگشت اومد طرف ما منم فوری برگشتم خخخخخ ای خدا چقدر ضایع شد... فک کنم فهمیدن ... دوستامم نیششون تا بناگوش باز هرهر میخندیدن... {نیشخند} ... خو درد { نیشخند} ...پسره ب دوستمم گفت نخند زشت میشی انصافا کلی کیف کردم حقش بود {خنده} ... بازم پاشدیمو یکم راه رفتیم و دانشگاه رو رصد کردیمو اومدیم خونه... اینم از امروز...  

    تمام

    روز سوم

    ای بابا...

    گرفتنمون دستگاه... امرو کلاس 9 و نیم تا 11 و نیمممون تشکیل شد اما بقیش نه وگرنه تا 6 عصر باید دانشگاه میموندم... تازه رسیدم خونه... چه استادای بی مسئولیتی هووف... هنو شارژ نتم نتمومیده خخخخخخخ ولی اخراشه... امرو کلاس 7 و نیم تا 9 و نیممون اندیشه اسلامی بود ... کلاسو اشتباهی رفتم خخخخخ رفتم سر کلاس ی استاد دیگه نشستم {نیشخند} تازه وسط کلاس ک شد یادم افتاد اسم استادم تو لیستم زن بوده و اینی ک من سر کلاسشم مرده خخخ خلاصه شستم خبر دار شد ک اشتباه نشستم سر کلاس{نیشخند} ... گمونم ی غیبت خوردم ...... بیخیال... وسطای کلاس اندیشه داشتم خواب میرفتم... کلاس 9 و نیم تا 11 و نیم درک مطلب زبانه... هووووف از اول تا اخرش انگلیسی میحرفه استاد... خواب از سرم پرید کلا فقط مفهوم حرفاشو میگرفتم کلمه ب کلمه نمیتونستم بفهمم... خخخخخخخ جالبیش این بود تو بحثاشم شرکت میکردم {نیشخند} ... چ اعتماد ب نفسی دارم من... بعدشم ک کلاسامون تشکیل نشد تا حالا الاف بودیم ...

    تمام